
اگر پارت یک رو ندیدید برید ببینید
(ادامه پارت قبل) لیلی و شارلوت به خوراکی. خوردن ادامه میدهد و باهم صحبت میکنند که موقع رفتن به خانه میشود،پدر لیلی و پدر شارلوت میایند دنبالشاند،شارلوت رو به پدرش میکند و میگوید: بابا،میشه لیلی به خانمان بیاید؟ پدر شارلوت: بله حتما،اگر پدر لیلی مشکلی ندارد پدر لیلی: نه چه مشکلی،شارلوت و لیلی میتوانند کلی خوش بگذرانند، لیلی و شارلوت خوشحال میشوند و به همراه پدر لیلی سوار ماشین پدر شارلوت میشوند و به رستوران میروند تا همه باهم غذا بخورند.
(بعد رستوران به پارک میروند) یونا: شارلوت! لیلی! شما هم آماده اید پارک؟ شارلوت: اره! یونا: میاید سه تایی بازی کنیم؟ لیلی و شارلوت: اره! شارلوت: شما دوتا اول سوار تاب شید من تابتون میدم بعد نوبت یونا هست که مارو تاب بده بعد هم نوبت لیلی باشه؟ یونا و لیلی: باشه!(مشغول بازی هستند) (یه ساعت بعد) پدر لیلی: لیلی! وقت رفتنه! لیلی: اما..... پدر لیلی: دیر شده! باید بریم لیلی: باشه بابا،خدافظ یونا،خدافظ شارلوت شارلوت و یونا: خدافظ! لیلی: بابا باید چیزی رو برایت تعریف کنم پدر لیلی: چی؟ لیلی: راستش امروز همه برای روز مادر برای مادرشان کاردستی درست کردند و به مادرشان هدیه دادند،ولی من تاحالا مادرم را ندیدم و شارلوت گفت یه زن مثل مادرم بکشم و همین کار را کردم.(کاردستی را نشان میدهد)
پدر لیلی: اوه.... چقدر زیبا! دقیقا شبیه مادرت هست! لیلی: همکلاسیم سارا مرا بخاطر اینکه مادر ندارم مسخره کرد و گفت چطوری به مادرت هدیه را میدهی و گفت مادرت مرده است..... واقعا مامانم مرده؟ پس چطوری هدیه اش را بدهم؟ پدر لیلی: اممم... اره اون وقتی تورو به دنیا اورد از دنیا رفت، ولی میتوانیم به ق••بر او برویم و هدیه را بزاری روی ق••برش لیلی: ق••بر چیه؟ پدر لیلی: وقتی ادما میمیرن،اونارو دفن میکنن یعنی توی خاک میزارن و یک سنگ رویش میزارن(راوی:واقعا نمیدونستم چطوری توضیح بدم😭) وقتی برسیم میفهمی لیلی: باشه
(میرسند) لیلی: چه جای ترسناکی! پدر لیلی: نگران نباش! لیلی کنار ق••بر مادرش میشیند و هدیه را روی قبر میزارد و زمزمه میکند: دلم برات تنگ شده......لیلی: بابا،میشه از خاطراتی که با مامانم داشتی بگی؟ پدر لیلی: خب راستش.....اون زن مهربون و زیبایی بود و خیلی تورو دوست داشت،ما خاطرات زیادی داشتیم،حالا بیا بریم خونه،لیلی: باشه بابا (به خانه میرسند) لیلی: راستی بابا،هفته ی بعد تولدمه! چه برنامه ای داری؟ پدر لیلی: خودت چطور دوست داری؟ لیلی: دوست دارم تم پرنسس بگیرم:) پدر لیلی: باشه پس چون تولدت هفته ی بعد چهارشنبست ما از شنبه وسایل را میخریم لیلی: هورااااا
(فردا صبح لیلی به مدرسه میرود و به سمت شارلوت و یونا میرود) لیلی: سلام! بچه ها هفته ی بعد تولدمه! شارلوت: من حتما میام! یونا: منم میام! چند تا بچه حرف های لیلی را میشنوند و میگویند: تو مادر نداری و پدرت فقط هست و ما اطمینانی نداریم اط کجا معلوم پدرت آدم بدی باشد! لیلی: ولی..... یونا: ما پدر لیلی را دیروز دیدم! او خیلی هم مهربان است،بدان با صدمه زدن به لیلی داری یک فرشته رو از دست میدی! شارلوت: یونا راست میگه! (اون بچه ها میخندند و میروند) (لیلی بغض میکند) شارلوت: آروم باش....تو مارو داری! یونا: اونا ارزشی ندارند! تو همیشه مارو داری
ببخشید دستم خورددد:( اگر داستان حوصله سر بره ببخشید یکم. جلوتر بریم. هیجانی تر میشه داستان داره😉
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
انقدر فرصت فرصت نکنین عه آدم با شوق میاد ببینه کامنتاش چیه هی میگید فرصت
فرصت خودمم ساکتشید😃
عالی بودشششش
مرسی💞💖
چراااا انقدررررردیرررررر دیدمممممممم
اشکال ندارهههه💗😭
🎀🎀🎀🎀🎀🎀
وان تو فری فور مینا سایکو اریقتو کککک کاوایی 🤩😎
چی؟ 🙁
فکر کنم انقدر بیدار موندی مغزت قاطی کرده😂😐
نه یه اهنگ 😂😂😂😂
یکم اره ولی بوم😎
اها😂
السا ساعت یک شب بیداری؟ 😂
خودتم بیداری😂
اما یو اسلی
اوه مای گاد تنکس🎀
😎😎😎
سیگما سیگما گیرل وید داستان
😂
اووو